تبليغاتX
جمهور - دریا موج کاکا !

جمهور

جنگ نبود ، صلح نبود ، من صلیبی نبودم!

در وبگردی شبانه مطلب جالبی در وبلاگ اکبر منتجبی دیدم.نوشته ای از برنارد شاو با عنوان گفتگو با خدا.انگار تا این وقت شب بیدار مانده بودم که این نوشته را ببینم.چند باره خواندم تا از آشوبی که در دلم بود کم شود.نشد.اما دلم نیامد نقلش نکنم.شاید باید دوباره بخوانم تا این آشوب کمتر شود.

دستهای خدا دستانم را گرفت. برای مدتی سکوت کردیم. و من دوباره پرسیدم : به عنوان یک خالق می خواهی کدام درسهای زندگی را مخلوقت بیاموزند ؟ 
او گفت : «بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد ، همه کاری که آنها می توانند بکنند این است که اجازه دهند که خودشان دوست داشته باشند . بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند.
بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد تا زخمهای عمیقی در قلب آنان که دوستشان داریم ، ایجاد کنیم ، اما سالها طول می کشد تا آن زخمها را التیام بخشیم .بیاموزند ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد. کسی است که به کمترین ها نیاز دارد .
بیاموزند که آدم هایی هستند که آنان را دوست دارند ، فقط نمی دانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند. بیاموزند که دو نفر می توانند با هم به یک نقطه نگاه کنند ، و آن را متفاوت ببینند .بیاموزند که تنها کافی نیست که آنها دیگران را ببخشند ، بلکه آنها باید خود را نیز ببخشند .»

»در نظر بازی ما بی خبران حیرانند:
گاهی بساط عشق خودش جور می شود
گاهی به صد معامله ناجور می شود
+ نوشته شده در  2006/7/4ساعت 3:17  توسط مهدی محسنی  |