فیلم سر بریدن یک جوان به دست تروریستهای جند الله را که دیدم فکر کردم چگونه به نام یک آفریدگار می شود اینچنین عملی را توجیه کرد.کدام دین و کدام مذهب به انسانی این قدرت را می دهد که خرخره ی هم وطنش را اینگونه به تیغ کین بسپارد و آنگاه خود را سرباز خدا بخواند.
بیادم آمد که این اولین بار نیست و شاید آخرین بار هم نخواهد بود.گرچه بهنود نازنین گفته بود:«چنين وحشی گری در ميان ما ايرانيان نبود».به ذهنم که فشار آوردم دیدم آری شاید به این عیانی و قساوت و بی دلیلی نبوده است.
اما مگر نبود کسروی که کشته ی تعصب شد و این سوتر را که بنگریم، بهشتی و مطهری و رجایی و باهنر.و باز نزدیکتر که می شویم مختاری و پوینده و شریف و فروهرها و سامی و بختیار و فرخزاد و چند نفری دیگر.زیاد نمی گذرد از زمانی که سعید عسکر به استناد اعتقادش گلوله ای به سر حجاریان شلیک کرد.
آری! وحشی گری در میان ما نبود اما حالا آمده است.نه از پنجره که از در و شاید این خودمان بودیم که دعوتش کردیم.روزی به نام حزب الله و دیگر روز به نشان انصارش کردیم آنچه که می دانیم و می دانید.آنسوی ماجرا هم به اسم خلق تکرار همین کارها بود و شاید هم بدتر.
این منحصر به روشنفکران و دگر اندیشان و دانشجویان نبود.انگار روزمره ی ما طعم خشونت گرفته است.خفاش شب و قتل سریالی زنان در مشهد و قتل های محفلی کرمان و روایت تلخ بیچه و صدها نمونه ی دیگر.همه و همه اگر که نه از یک جنس و ریشه اما نشان سنگدلی برخی از ما بود.
زیاد نمی گذرد ازاینکه نوجوانی در جریان یک زور گیری در یکی از این کشورهای اروپایی کشته شد.در اروپای غرق در بی حسی انسانی -روایت رایج در جامعه ی ما- صدها هزار تن به خواست پدر و مادر نوجوان کشته شده در تظاهراتی آرام و با شکوه به آنچه اعمال خشونت بود اعتراض کردند.
چه بسیار دیدم و شنیدم حسرت کسانی از مردمان سرزمینم، که ما را چه می شود.نه برای مختاری و پوینده و دیگرانی نشان دادیم که از این تند خویی ها و شرارتها بیزاریم و نه در برابر جنایتهای بیچه و خفاش شب.گاهی اگر هم به خیابان آمدیم -و یا آورده شدیم- فریاد مرگ سر دادیم و بر تندیها افزودیم.
براستی به کدام مرام و مسلک گرفتاریم که این چنین ساده از برابر این فجایع می گذریم و گریزی از آنها نمی یابیم.ما که در بومی نمودن دموکراسی و حقوق بشر و جامعه ی مدنی ناکام بودیم چه خوب یاد گرفتیم خشونت -بخوانید قساوت- را بومی کنیم.
بیادم آمد که این اولین بار نیست و شاید آخرین بار هم نخواهد بود.گرچه بهنود نازنین گفته بود:«چنين وحشی گری در ميان ما ايرانيان نبود».به ذهنم که فشار آوردم دیدم آری شاید به این عیانی و قساوت و بی دلیلی نبوده است.
اما مگر نبود کسروی که کشته ی تعصب شد و این سوتر را که بنگریم، بهشتی و مطهری و رجایی و باهنر.و باز نزدیکتر که می شویم مختاری و پوینده و شریف و فروهرها و سامی و بختیار و فرخزاد و چند نفری دیگر.زیاد نمی گذرد از زمانی که سعید عسکر به استناد اعتقادش گلوله ای به سر حجاریان شلیک کرد.
آری! وحشی گری در میان ما نبود اما حالا آمده است.نه از پنجره که از در و شاید این خودمان بودیم که دعوتش کردیم.روزی به نام حزب الله و دیگر روز به نشان انصارش کردیم آنچه که می دانیم و می دانید.آنسوی ماجرا هم به اسم خلق تکرار همین کارها بود و شاید هم بدتر.
این منحصر به روشنفکران و دگر اندیشان و دانشجویان نبود.انگار روزمره ی ما طعم خشونت گرفته است.خفاش شب و قتل سریالی زنان در مشهد و قتل های محفلی کرمان و روایت تلخ بیچه و صدها نمونه ی دیگر.همه و همه اگر که نه از یک جنس و ریشه اما نشان سنگدلی برخی از ما بود.
زیاد نمی گذرد ازاینکه نوجوانی در جریان یک زور گیری در یکی از این کشورهای اروپایی کشته شد.در اروپای غرق در بی حسی انسانی -روایت رایج در جامعه ی ما- صدها هزار تن به خواست پدر و مادر نوجوان کشته شده در تظاهراتی آرام و با شکوه به آنچه اعمال خشونت بود اعتراض کردند.
چه بسیار دیدم و شنیدم حسرت کسانی از مردمان سرزمینم، که ما را چه می شود.نه برای مختاری و پوینده و دیگرانی نشان دادیم که از این تند خویی ها و شرارتها بیزاریم و نه در برابر جنایتهای بیچه و خفاش شب.گاهی اگر هم به خیابان آمدیم -و یا آورده شدیم- فریاد مرگ سر دادیم و بر تندیها افزودیم.
براستی به کدام مرام و مسلک گرفتاریم که این چنین ساده از برابر این فجایع می گذریم و گریزی از آنها نمی یابیم.ما که در بومی نمودن دموکراسی و حقوق بشر و جامعه ی مدنی ناکام بودیم چه خوب یاد گرفتیم خشونت -بخوانید قساوت- را بومی کنیم.
| 4:59 سه شنبه 2 خرداد1385 | مهدی محسنی |
|



