تبليغاتX
جمهور - این دروغ لعنتی

جمهور

جنگ نبود ، صلح نبود ، من صلیبی نبودم!

تا به امروز زیاد پیش آمده که احساس خوبی نداشته باشم.بعد از دو هفته ی پرکار که به خواندن و نوشتن گذشت باید احساس رضایت کنم.به نوعی جبران آن روزهایی که کم نوشتم و کمتر خواندم.ولی نمی دانم از رضایت تهیم شاید بیشتر باید می بود.ولی کم توان تر از هر وقت دیگرم که به خاطر دارم.هر روز خبری که کسی رفت و کسی را بردند.ولی زندگی جریان خود را ادامه می دهد چه من خوشم بیاید و چه نیاید.و این منم که باید بیش از پیش خود را هماهنگ کنم.
هماهنگ تر از هر وقتی به جماعت.می گویند تنها راه رهایی از رسوایی است.و برا خود دعا می کنم که خداوندا روزهای رفته همانگونه که بود رفت، پس به من توان بده روزهایی که در پی می آید را نه تنها تحمل کنم که بپذیرم و بهره اش را هم ببرم.هر چند که نصیب ما اندک باشد به قد چند خط شعری و داستانی و آنکه دوستش دارم "مثل هیچکس" و شاید تلنگری.خداوندا همین را هم از من مگیر.

من از شعر لبريزم و
اين قافيه لعنتي
از لبان تو تنگ تر
 
چنان تن به ديوار کوچه هاي بي کلماتم
مي سایم
که انگار کودکی شش ماه راه افتاده
 
از عشق آنچنان اشتياقي دارم
که خواب جز براي عادت
به سراغم نمي آيد
 
تنهایی هایم را آنگونه دوست دارم
که مجنون لیلی را
 
و آنچنان به دروغ خود شيفته ام
که از هر حقيقتي بري
حالا اگر
دوباره فرصتي بدهند
از تکرار اين دروغ های شيرين
ابا نمي کنم
+ نوشته شده در  2005/11/27ساعت 23:22  توسط مهدی محسنی  |