درست ۲۵ آبان ۸۴ بودو نوشته شد "و اینک آخرالزمان".نوشتم برای او که سراپا آتش است -وحالا بود- لعنت به من که ابتدا فعلم را جوری انتخاب کردم که شد آنچه نباید.شاید هم هیچ ربطی ندارد.کجا این جمله را خواندم:«پیرمرد چشم ما بود».فکر کنم برای بزرگ علوی نوشته بودندش به یاد «چشمهایش».
حالا از او چه می توانم بنویسم.از کسی که به قد همین چند شماره کارنامه و یک کتاب و چند شعر و مقاله می شناسمش و آن حس نوستالوژیک که به احمد محمود و حافظ موسوی هم دارم.دیروز بود که در خانه ای که بنام ملت قرار بود خوانده شود نکوهشش کردند و امروز -شاید برای آنکه تنبیه مان کند که چه کسی را رنجانده ایم-از میانمان رفت.و چه تنبیه سختی.جایی نوشته بود-واین فعلها که همه باید ماضی باشد- برای محسن مخملباف:
" تو با نگاه بلند می گویی عشق!
و من با آه می گویم ایضا عشق!
و گلوله که از فراز کابل و قندهار می گذرد
توی ذوقمان می زند
چرا که عشق را تکه پاره می کند ع ش ق . . ."
به من چه ربطی دارد که به کدام مرام و مسلک معتقد بود.کانون نویسندگانی بود یا نه.برای داریوش و پروانه فروهر اشک ریخت یا...به من ربطی ندارد برای مختاری و پوینده شعر گفته بود یا نه! اما عجیب بود درست در زمانی که تکفیرش کردند،در سالگرد تکفیرو تنبیه بزرگ،او هم رفت با قلبی که حتی عنوان «چهره های ماندگار» نیز تسکینش نداد - و من که چه دیر نوشتم-چه بدی ها که ندیده بود و چه حرفها که نشنیده.ولی همیشه صادق بود:
" بن لادن نشنیده بوی لادن ملا عمر!
بوش! شارون! ابن الحاشاهای رسوا ! "
و همیشه عاشق که آرزویش هجی کردن آن بود بی دغدغه:
" و می نویسند جهان را
با گلوله
تا واژه های ما
تا عشق و مهر
هجی نشود به نگاه
حتا
هجی نشود به آه
اما . . . "
و این امای آخر شعرش-تا هجی نشود عشق به آه-هنوز هم منتظر است.منتظر پیرمردی شاعرکه سراپا آتش بود.منوچهر آتشی سفر کرده به تاریخ ۲۹ آبان ۱۳۸۴ روحش قرین عشق باد.
