تبليغاتX
جمهور
کاربر محترم! وبلاگ جمهور از تاریخ 17 مرداد 1385 به "این آدرس" منتقل شده است

جمهور

جنگ نبود ، صلح نبود ، من صلیبی نبودم!

تقدیم به مادر اکبر محمدی
باور کنید
ترانه های نخوانده بسیارند
هنوز مانده تا رقص مان
در انتهای بامداد رویاها
اما تو نیستی
هزار قافیه تنگ آمده
و جای خالیت انگار
با سیل اشکهای مادر پر نمی شود
آن کس که گفت:
«سلاخی زار می گریست...»
در گور خفته است
و تو در پایان یک تقدس هفت ساله
رفته ای.
پاورقی:
اکبر محمدی در زندان اوین درگذشت. [لینک]
1:38 سه شنبه 10 مرداد1385 | مهدی محسنی |   |

هر روز صبح
عین ابتدای خلقت می شوی
منعت می کنند و
تو انگار حریص دانستن باشی.

آفتاب نزده بیداری تا خود روز
بی تابیت شبیه اولین بی تابیهای آدم است و
دردش شاید
بقدر درد زایمان حوا.

از تو می پرسم
بانوی مو شلالی قصه های اساطیری
در انتهای کدام داستان گم شدی
در رقابت کدام نگاه ناخوانده.

شعر نبودی که بخوانمت
قصه نبودی روایت شوی
نه ندا و آهنگی
شبیه مستی پیش از اولین هم خوابگی.
کمی غلیظ تر از کلمه ی "عشق" بدون دلیل
شاید.

انتهای داستان
شروع خلقت دوباره من بود
شبیه بازی کودکانه ی روزگار
مثل وقتی که خدا گل بازی می کرد.
21:54 شنبه 7 مرداد1385 | مهدی محسنی |   |

حالا آنقدر غریبه‌ایم
که انگار
هزار سالِ نوری فاصله است
بین چشم‌هایمان
و دست‌هایمان
و تن‌هایمان
و کم کم فراموش خواهم کرد
رنگ چشمهایت را
در آن هم‌آغوشی عصر بهار
و تو فراموش خواهی کرد
مرا
و خط خواهی زد
این دو سال را
و خواهی رفت
به جایی
دور از من
اما به یاد خواهم داشت
تو را
در تمام نشانه‌ها
و رنگ زرد
و بغضی
که گلویم را خواهد فشرد
حتی
با این فاصله‌ی
نوری
و دست‌هایی که دیگر وجود نخواهند داشت
تا من
بر سر انگشتانش
بوسه بزنم

خداحافظ

پاورقی:
این شعر برگرفته از وبلاگ پرگلک است.البته با اجازه ی ایشان در اینجا نقل شد و احتمالا مناسبتی دارد. نظرات را هم می بندم تا خودم به تنهایی کیف وافر ببرم.چون در این مورد خاص تصمیم ندارم به نظر دیگران توجه ای کنم.این را هم بگذارید به حساب بخش توتالیته ی مخفی شخصیتم!
3:37 چهارشنبه 14 تیر1385 | مهدی محسنی |   |

کنار رودخانه نشسته بود
ماه که به آسمان آمد
احساس کرد از هر زمانی به مرگ نزدیکتر است:
عزرائیل دوست داشتنی
پیش از هر تصمیمی، گوشی را بردار و به خدا زنگی بزن!

شاید این اتفاق نیفتاده باشد:
تکرار یک دروغ تلخ در یک نمایشنامه ی مضحک
خواستن ،  توانستن نبود.

شاعر به اینجا که رسید
شیطان قهقه ای سر داد، قهوه ی تلخش را تا ته نوشید
فنجان وارو شد روی آخر ماجرا

بنظر رسید ریتم آهنگ تندتر شده باشد
ه ی چ ک س،  دستانش در میان دستان شاعر بود
صدا زد:
به بوقچی -اسرافیل را اینگونه میخواند-
سفارش کنید کمی صبر کند
تا جمله ی مناسبی بیابم شاید عطش خواستن را به یاد بیا...
جمله منعقد نشده بود که یادش آمد
شاعر را در چند سطر پیش جا گذاشته است.

چه اهمیتی دارد شاعری که نمی تواند شعر بگوید و
شیطان به روی بردنش شرط بسته است.

قصه به اینجا که رسید
تو فکر کردی که مثل همیشه دروغ می گویم
اما اول این ماجرا را برایت تعریف نکرده بودم؛

قبل از شروع این نمایش شرم آور
حتی قبل از اینکه شاعر متولد شود
دویل* به فنجان نگاهی انداخت و
با نیش خندی دو کلمه را آهسته در گوشم نجوا کرد:
ک ی ش   و   م ا ت !

پاورقی:*دویل: devil: شیطان ، نویسنده ی مزدور
19:56 یکشنبه 24 اردیبهشت1385 | مهدی محسنی |   |

نویسنده ی وبلاگ نیم بطر عرق نعنا از آن دست بلاگرهایی است که سیر صعودی خود را زود طی کرده است و کم کم می رود به نگارشی مختص خودش دست پیدا کند.این وبلاگ که در ابتدا شعرهای پراکنده  قناعت می نمود اما حالا به نگارش و تراوشان مولف مزین شده است.
ریتم مناسب و زبان شعری خاص و پیشرفت سریع، از مهمترین مشخصات مولف این وبلاگ می باشد. از آخرین شعرهای این وبلاگ -با اندکی تصحیح- یکی در پی می آید:

از تو می گویم شاعر شعرهایم
من از تو حرف می زنم از نهایت تو
و از نهایت با تو بودن جریان روح تو در من
کنار تو ساقه ی وجودم نمی لرزد
چشمانم را می بندم
دستانت به دورم می پیچد
و نزدیک تر از هر زمانی می شوی، به من
نزدیک تر از خودم
و باز چشمانم را می بندم، بسته تر
نفس می کشم، در نفسهایت گم می شوم.
ای کرانه ی من
لبانم را با شبیخون بوسه هایت آشنا کن
مرا خواب کن زیر یک شاخه...
تا در طلوع گل یاسی از پشت انگشتان تو بیدار شوم.
پاورقی:
» اصل شعر را در اینجا بخوانید.
16:56 جمعه 22 اردیبهشت1385 | مهدی محسنی |   |

امید حلالی از آن دست شاعر های خوزستانی است که در ابتدا پیشرفت سریع و خوبی داشت.او که متولد ۱۳۵۵ است تحصیلات خود را در رشته ی مهندسی عمران به پایان برده است.از او چندین اثر به چاپ رسیده که می توان به: پرندگان بی وقت و آبي مختصر (مجموعه شعر۷۶)، نيهيل nihil (مجموعه شعر ۷۹) جزو ۵ مجموعه برگزيده نخستين جشنواره شعر كارنامه، بازخواني عقل سرخ شهاب الدين سهروردی (تفسير۸۱)، تحليل ساختاري قصه های هزار و يكشب اشاره کرد.او آثاری هم در دست چاپ دارد.
قضاوت در مورد امید حلالی برای من سخت است.شروع شناختم به کتاب نیهیل او بر می گردد.آنجا که شاید به حال و هوای امروز او فاصله ی بیشتری دارد:

شما متهم هستید که یک مین انفجاری را در یک سطر ناشناس شعرتان جاسازی کرده اید
و چند مخاطب کشته ی احتمالی از شعر شما شکایت کرده اند
در ضمن هر روز حدودای عصر
با یک شاخه گل سرخ در اتاق ایزوله ناپدید شده اید
شاعر به این مشکوکی     یعنی چه؟
مدح گلوی پرنده
هجو تیغ چاقو
...
حلقه ی مفقوده ی قتلهای زنجیره ای . از مجموعه نیهیل

از این دست نمونه ها در نیهیل بسیار است.نمونه هایی که به اعتقاد من در دیگر کارهای نه چندان پر شمار امید حلالی تکرار نشد.در این مجموعه به گفتهی خودش شعری را هم به «دوست و شاعر شهیدم در کوی دانشگاه تهران(تیرماه ۷۸) عزت الله ابراهیم نژاد که عزت ما بود» تقدیم می کند.کتاب بازخوانی عقل سرخ شهاب الدین سهروردی هم از آن تفاسیر سنگینی است که شاید چندباره و چندباره خواندم و چیزی حاصل نشد.به قول خود حلالی:ندایی آمد و نوشته شد و دیگر تکرار نمی شود.
حلالی که در این سالها بیشتر درگیر کارهای اجرایی فرهنگی و سیاسی شده است،از ۷۶ تاکنون در روزنامه های مختلف فعالیت نموده و همچنان سردبیر هفته نامه ی فرهنگ خوزستان است.او همچنین موسس و مدیرپایگاه خبری شوشان است.
او در توصیف فعالیتهای سیاسی خود نوشته است:نایب رییس حزب مردمسالاری در خوزستان تا سال ۸۰ و استفا از این حزب.فعلا مستقل و منتقد و احتمالا دگر اندیش.
پیوند:
» سایت شخصی امید حلالی
» پایگاه خبری شوشان
*برگرفته از شعر " از بابت اینکه هنوز شعله وریم . مجموعه نیهیل "
18:35 چهارشنبه 26 بهمن1384 | مهدی محسنی |   |

شعر زیر از پویا حشمتی است.پویاهه که در وبلاگ نویسی کارش حرف ندارد در شعر نیز همیشه آدم را متحیر می کند.حیف که کمی در این زمینه تنبل است.

دوباره اگر سيب افتاده باشد و
تو باشد و
قلپ قلپ بالا انداخته باشد
گوسفند
اگر تو باشد و
نچريده باشم

*
خيلی هم سه شنبه نبود
پنجره نبود
اين ور ِ در نبودی و
گوسفندان که بادگلو ميزدند
يکی يکی
شقيقه هايم سفيد نبود و
قلپ قلپ بالا انداخته نبودم

*
سه شنبه
همه خيابان ، يک نفره
سوار تمام اتاق های نارنجی
توی خودم سگ می بندم
اگر که تو نباشی و نچريده باشم
16:33 پنجشنبه 20 بهمن1384 | مهدی محسنی |   |

 اپیزود وسط :
 چه بيهوده نشسته منتظر
 و فکری که همزادش بود در کالبد
 و آن صدای گرفته؛
 ــ بيرون برو احمق!
 ديگر تمام شد
 نه آنگونه که او می گفت
 نياز نيست به روزنامه تسليتی بدهيم
 آنکس که بايد بداند
 روزهاست که رانهای عريانش ميهمان دارد
 و سينه هايش
 پرستشگاه بيستون
 ديگر تمام شد
 اما نياز نيست...

 اپیزود آخر:
 آنروز که ديدم روی سرت راه می روی
 ايمان يافتم
 ديگر ستاره ای را نخواهی ديد
 شايد هم من بودم که داشتم وارونه ميرفتم...
 ...عجم جای تنگی مرا خوابانده ايد.

 اپیزود اول:
 تهران-میدان انقلاب-مرداد ۱۳۸۲

پاورقی:
چند روایت معتبر از مصطفی مستور
و ناگهان پرتاب می شوی به زندگی.یعنی تبعید می شوی در جایی...
4:1 پنجشنبه 13 بهمن1384 | مهدی محسنی |   |

تو نبودی
دو زانو در برابرت نشستم
با چشمان بسته
تو نبودی،
حرف زدم،حرف زدم،حرف زدم
اما نتوانستم دهن باز کنم
هنوز هم تو نبودی.
با دست هایم تو را لمس کردم
دست هایم به روی صورتم بود
0:50 جمعه 16 دی1384 | مهدی محسنی |   |

این پاییز هم
باران قهر کرده بود
سرما کز کرده توی جیبم و
قبل از اینکه دستانم را «ها» کنم
گم می شود نفسم،
توی "موهای شلالت".

3:8 چهارشنبه 14 دی1384 | مهدی محسنی |   |

تقدیم به استاد شاعر نیک آهنگ کوثر به خاطر جهانبینی اش، استاد رضا براهنی به خاطر جانورشناسی اش و استاد کبیر علی باباچاهی به خاطر جیرجیرهایش

جنده ای جم می خورد
جهان جوش می زند
و جیرجیرک های جهنم، جورواجور
درجا جیش می کنند

نازلی، آذر امسال، جاجرود
0:43 سه شنبه 22 آذر1384 | مهدی محسنی |   |

تا به امروز زیاد پیش آمده که احساس خوبی نداشته باشم.بعد از دو هفته ی پرکار که به خواندن و نوشتن گذشت باید احساس رضایت کنم.به نوعی جبران آن روزهایی که کم نوشتم و کمتر خواندم.ولی نمی دانم از رضایت تهیم شاید بیشتر باید می بود.ولی کم توان تر از هر وقت دیگرم که به خاطر دارم.هر روز خبری که کسی رفت و کسی را بردند . . .
23:22 یکشنبه 6 آذر1384 | مهدی محسنی |   |

به یادداشتهای قدیمی سری زدم.چند شعر که هنوز هم جای کاردارند و یکی که از همه بیشتر دوستش دارم.تصمیم گرفتم بجای نوشتن از رد تسلطی توسط مجلس و حرفهای الهام درباره ی ارتباط دولت و انجمن حجیته و یا حتی در مورد مطلب قبلی وبلاگم که نظرات جالبی در مورد آن نوشته شد،به یادآوری این شعر قناعت کنم،شعرکوتاهی که بخشی از آن امروز در زیر لوگوی وبلاگم قرار دارد.جنگ نبود،صلح نبود...
16:33 چهارشنبه 2 آذر1384 | مهدی محسنی |   |